تبليغاتX
عمرا اگه لنگه اين وبلاگ رو پيدا كنى - داستانهای زیبا

عمرا اگه لنگه اين وبلاگ رو پيدا كنى

آخرشه

داستانهای زیبا

این صفحه متعلق به شماست

داستان ها و خاطرات خودتون رو تو قسمت نظرات بنویسید

تا اونا رو به اسم خودتون توی همین صفحه بدارم

 اولین داستان را هم خودم مینویسم

موازي

پسرك پريد لبه‌ي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راه‌رفتن.
 دخترك اما لبه‌ي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد.
 فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما،
يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازي همديگر مي‌رفتند، با فاصله يك جوي آب از هم.
 رسيدني در كار نبود، حتي تا قيامت ...

 


                                                    لنگه كفش
یه لنگه کفش پیر و درب و داغون
افتاده بود یه گوشه ی خیابون

هیشکی اونو یه لحظه پاش نمیکرد
هیشکی یه لحظه هم نگاش نمیکرد

می گفت که تنهایی و بی پناهی
یه روز به آخر برسه الهی

یه لنگه کفش پاره
بی کس و بی ستاره

افتاده زار و گریون
یه گوشه ی خیابون

شب بود و شب گردی بارون و باد
رد شدم و چشام به چشماش افتاد

دیدم که زخماش همه از غربته
مثل خودم خسته و بی طاقته

دیدم و گفتم که نباید نشست
یه کفش بیچاررو دید و نشکست


رفتم و گفتم که چرا نشستی
تلف نکن عمرتو دستی دستی

درسته که از همه تنها تری
اسیر این دردای زجر آوری

کفشای غیرتو باید پا کنی
بگردی و لنگتو پیدا کنی

                                                    نویسنده : امین نیکبخت


                                                             بذر عشق

مردي كه از دو چشم تو تبعيد مي شود
در امتحان حادثه تجديد مي شود !

چون از شبي سياه به اينجا رسيده است
بي اعتنا به تابش خورشيد مي شود

بي مقصد از تمام جهان دور گشته است
تنها ترين ترانه نوميد مي شود…

پچ پچ : (كسي چو اشك ولي خيس تر !)، (عجب!!)
او مي رسد و شايعه تاييد مي شود!

وقتي نماز خواند ، صدايي بلند شد
يك پرسش و جواب : (ببخشيد مي شود -

بر آب سجده كرد؟!) … (عزيزم! چرا كه نه ؟!
وقتي كه عشق مرجع تقليد مي شود!)…

حالا كه رفته مرد پريشان چشم تو
شاعر دچار حالت ترديد مي شود :

آدم نبود و… با تو به گندم سلام كرد ؟!
حوا نبود و سيب تو را چيد؟!… مي شود؟!

انصاف نيز چيز بدي نيست ،نازنين!
ظالم نباش !فاجعه تشديد مي شود

اين ،بذر عشق ، چيز عجيبي ست !… با شماست
يا سرو راست قامت و يا بيد مي شود!

گفتي : ( ببين! بهار به يك گل نمي شود!)
مي گويمت ، دوباره به تاكيد : ( مي شود !)

حال تو هي بگو كه زمستان گذشتني ست
گيرم بله ! بدون تو كي عيد مي شود؟!

گل باش مرد خسته ز سرما سياه شد
مردي كه از دو چشم تو تبعيد مي شود…

                                                نویسنده : غریبه (علیرضا)


                                                غربت خدا
بنده ي من! نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.


 خدايا! خستـه ام، نمي توانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم
!


 بنده ي من! دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر را بخوان
.


 خدايا! خستـه ام، برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم


 بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
.


 خدايا! سه رکعت زياد است


 بنده ي من! فقط يک رکعت نماز وتر را بخوان
.


 خدايا! امروز خيلي خستـه شده ام، آيا راهي ديگر ندارد؟


 بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
.


 خدايا! من در رخـتخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مي پرد
!

 

 بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله.


 خدايا! هوا سرد است و نمي توانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم
!

 بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب مي کنيم.

بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد.

 ملائکـه ي من! ببينيد من ايـنقدر ساده گرفتـه ام، اما بنده ي من جيفة بالليل است،


 و خوابيده است.


چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم

برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است.

 خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد.


 ملائکـه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست.

 پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!

 اذان صبح را مي گويند، هنگام طلوع آفتاب است.


 اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مي شود.

 خورشيد از مشرق سر برمي آورد. خداوند رويش را برمي گرداند.


 

 ملائکـه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟

                                               نشریه عطش


                                                         خصوصيات دخترا

 1. تا زبونشون باز ميشه عوض مامان بابا ميگن شوهر!! .حالشون از پسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن 3 .اگه خونشون آتيش بگيره بين بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي کنن نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميکنن! 5.همه خوشکل و خوش هيکلن(خدايا منو بخاطر اين دروغم ببخش . از 8 تا 20 سالگي شونصدتا دوست پسر داشتن که هيچ کدوم درکشون نميکردن

                                           نویسنده : علی مرعشی


گفتم خودم یک داستان قشنگ بذارم تا شما هم یاد بگیرید !!!

                                                     یک خواب عجیب

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که نزد فرشته ها  رفته و به کارهاي آنها نگاه مي کند.
 هنگام ورود دسته اي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند باز مي کنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد : شما داريد چکار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز ميکرد گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت. باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي کنند و آنها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد؟
يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است . ما الطاف و رحمتهاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته . مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما اينجا چه مي کنيدو چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد:مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده فقط کافيست بگويند : خدايا شکر.

خداکنه از اون بنده هايي باشيم که بعد از استجابت دعا هامون خدا را فراموش نکنيم و اگه  نمي تونيم از نعمتهاش خوب استفاده کنيم حداقل ازش تشکر بکنيم.    الهي!

        دلي ده که در شکر تو جان بازيم            و جاني ده که کار آن جهان سازيم.

                                              نویسنده : با مرام


 صفحه اصلی وبلاگ

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آخرشه  |